دلم مست شراب الغدیر است
سراپایم کتاب الغدیر است
الا ساقی، سر و جانم فدایت
تمام هست خود، ریزم به پایت
نجات از بند و دام هستیم ده
ز مینای ولایت مستیم ده
چنان برگیر با یک جرعه هوشم
که چون خم در غدیر خم بجوشم
دل از کف داده ام «ما انزلم» کن
ز « اکملت لکم » دین کاملم کن
بده جامم که عیدی دل پذیر است
نه نوروز است، این عید غدیر است
وجودم مست از جام تولاست
دلم دریایی از نور تجلاست
بیا تا مدح مولا را بگوییم
به صحرای غدیر خم بپوییم
محمد نغمه توحید دارد
در آن صحرا خدا هم عید دارد
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم میپرد نشانهی چیست
شنیدهام که میاید کسی به مهمانی
تو ای خلاصهی غمهای مانده در دل من
بیا که وا رهم این بغضهای زندانی
تو ای تمام رایحهی نرگسان روی زمین
بیا که این غم هجرت غمیست طولانی
ندیده چشم ترم روی چونمهت محبوب
بیا که آب دو چشمم یمیست طوفانی
شکوه نام تو جان مایهی سخنهایم
بیا که لال شوم زان جمال نورانی
سپیده میزند از مشرق زمین هر روز
نفس شماره زند پس چرا نمیآیی؟
وبلاگ سورانه از سال 87 متاسفانه به روز
نشده دوستان لطف کنند به وبلاگ www.surane.blogfa.com
سربزنید ممنون ازنگاه ونظرتان
مردم! درهای بهشت در این ماه باز است، از پروردگار خود بخواهید آن را به روی شما نبندد؛ درهای جهنم نیز بسته است از پروردگار خود بخواهید آنان را بر شما مسلط نکند.
خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لایه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند .
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن رؤ یاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم .
***
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که براه افتادم .
***
پس از لحظه ای دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتاد
***
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بويش ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
این«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
این«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
حسين سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام شمشیر است که از تبار شمر نباشد؟
محرم آمد، ماه حسین(ع) ماه پیروزی خون بر شمشیر و دوباره خون های میلیون ها عاشق در رگ ها
خروشید. .
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
| شب فراق که داند که تا سحر چندست | مگر کسی که به زندان عشق دربندست | |
| گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم | کدام سرو به بالای دوست مانندست | |
| پیام من که رساند به یار مهرگسل | که برشکستی و ما را هنوز پیوندست | |
| قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست | به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست | |
| که با شکستن پیمان و برگرفتن دل | هنوز دیده به دیدارت آرزومندست | |
| بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست | به جای خاک که در زیر پایت افکندهست | |
| خیال روی تو بیخ امید بنشاندست | بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست | |
| عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی | به زیر هر خم مویت دلی پراکندست | |
| اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی | گمان برند که پیراهنت گل آکندست | |
| ز دست رفته نه تنها منم در این سودا | چه دستها که ز دست تو بر خداوندست | |
| فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست | بیا و بر دل من بین که کوه الوندست | |
| ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق | گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست |
اين زندگي در چشم من درياچه اي بود
درياچه اي آرام و روشن ـ
درياچه اي پيروزه گون و آسمان رنگ
درياچه اي با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آكنده بود آغوش اين درياچه سبز ـ
از ماهيان سرخ رنگ « آرزو » ها
من آن زمان « صياد » نيرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابي تيز پرواز ـ
با « دام » خود دنبال ماهي ها دويدم
چون مرغكان دنبال « ماهي » پر كشيدم
تا قعر دريا پيش ماهي ها رسيدم
اما بيكبار
حتي بيكبار ـ
در « تور » ـ تصويري هم از « ماهي » نديدم .
يكعمر بگذشت
از چشم من بگريخت خورشيد جواني ـ
بي باده شد پيمانه هاي زندگاني ـ
مهتاب پيري گرد سيمين بر سرم ريخت ـ
آمد بديدارم زمان ناتواني .
امروز هم اين زندگي در ديده من
درياست ـ دريا
اما چه دريائيست ؟ دريائي كف آلود
درياي ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم كه ماهي هاي سرخ « آرزو »ها ـ
صدها هزاران در دل درياچه خفته است
دانم كه در هر گوشه درياي پر موج
دور از نگاه من، بسي « ماهي » نهفته است
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صياد » پيرم
در چنگ نيرومند پيري ها اسيرم
من پير ماهيگير بي تاب و توانم
با دست لرزان ـ
با پاي خسته ـ
امروز، آن صياد نيرومند ديروز ـ
از پا نشسته
نيروي ديدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسيم و موج، ميلغزم بسختي
بس « تار» ها از « تور» صيد من گسسته
در دستهايم قوت « پارو زدن » نيست
از سوي ديگر ـ
بس « تخته »ها از « قايق » عمرم شكسته
با خويش ميگويم كه: افسوس ـ
صياد نيرومند ديروز ـ
امروز « پير » است
درياي من درياي پر موج و شرير است
با اينچنين « دريا » و اين « فرتوتي » من ـ
ديگر شكار ماهيان آرزوها ـ
بسيار دير است
بسيار دير است
نویسنده: آقای ولی الله شمشیربندی در سال 1318 خورشیدی در شهر اراک متولد شد. در سال 1348 از دانشگاه تهران در رشته ی تاریخ فارغ التحصیل شد و به تدریس در دبیرستان های اراک پرداخت. همزمان در هنرهای نقاشی و تئاتر مشغول به فعالیت شد و حدود بیست نمایش از نمایشنامه نویسان بزرگ ایرانی و خارجی بر روی صحنه آورد.
همچنین با برپایی نمایشگاه های نقاشی در اراک و تربیت نقاشان جوان به اعتلای این هنر کمک شایانی کرد. او امروز در تهران زندگی می کند.
-------------------------------------------------------
هرگاه به هنگام طلوع آفتاب از فراز قله ی بلند شهباز، دشت گیتو را نظاره کنی آنجا را چون دایره ای سبز در سبز می بینی که افزون بر یکصد و پنجاه روستای کوچک و بزرگ بر مخمل مرغوبش آرمیده است. دشتی با سایه روشن های دلفریب. چون پر طاووس. مواج و رنگارنگ و سحر انگیز(جهت مطالعه ادامه مطلب به وبلاگhttp://surane.blogfa.com/مراجعه کنید)
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
ماه بالاي سر آبادي است،
اهل آبادي در خواب .
روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن .
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.
***
غوك ها مي خوانند .
مرغ حق هم گاهي .
كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .
و بيابان پيداست .
سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .
سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .
***
نيمه شب بايد باشد .
دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .
ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .
ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم
طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،
ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،
زود از آب درآرم .
ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم .
***
ماه بالاي سَر تنهايي است
روستای سورانه در حدود ۷ کیلومتری شهر شازند وبا فاصله حدود
۴۰ کیلومتری از اراک در دامنه قله زیبا وسربه اسمان کشیده
شهباز قرار گرفته است.
دارای مردمان سخت کوش اهل علم وادب وفرهنگ .
از اماکن مذهبی روستا امام زاده عبدالله (ع)و از مناظر زیبا ی ان
سراب وقله شهباز (بلندترین ارتفاع دراستان مرکزی)و قلمستان
وباغهای روستا را میتوان نام برد
هر چه داريم همه از كرَم عباس است
خلقت جنت حق لطف كم عباس است
نور بر شمس و قمر ماه بني هاشم داد
عرش يك ذره ز خاك قدم عباس است
نه فقط خلق زمين عبد و غلامش باشند
بخدا خيل ملائك حَشَم عباس است
شيعه از كينه دشمن نهراسد هرگز
دين ما تحت لواي علم عباس است
در صف حشر علمدار شفاعت زهراست
علم فاطمه دست قلم عباس است
نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو
عشق ديريست كه در پيچ و خم عباس است
اي كه حاجت ز حسين ميطلبي دقت كن
پرچم شاه به سوي حرم عباس است
كاشف الكرب كه غم از دل عالم ببرد
لب خشكيده شش ماهه غم عباس است
بر روي قوس فلك جلوه خون گاه غروب
زخم شمشير به ابروي خم عباس است
اميرالمؤمنين در اواخر حکومت با اينکه مويش سپيد شده بود آن را رنگ نميکرد، محاسنش همچنان سپيد بود، شخصي به آن حضرت (ع) گفت:«مگر پيغمبر اکرم (ص) دستور نداد که :«موي سپيد را با رنگ بپوشانيد». حضرت (ع) فرمودند:« چرا ، مرد گفت: پس تو چرا رنگي نميبندي؟» امام (ع) در پاسخ گفتند:«در آن وقت که پيامبر اکرم (ص) اين دستور را داد مسلمانان از لحاظ عدد اندک بودند، در ميان آنها عدهاي پيرمرد وجود داشت که در جنگها شرکت ميکردند، دشمن به صف سربازان مسلمان نظر ميافکندند و آن پيرمردان سپيد مو را ميديدند، اطمينان روحي پيدا ميکردند، که با عدهاي پيرمرد طرف است و روحيهاش قوي ميشد. پيامبر (ص) دستور دادند که رنگ ببندند، تا دشمن به پيري آنها پي نبرد، ضمناً آن زمان تعداد مسلمانان کم بود و لازم بود از اينگونه وسائل نيز استفاده شود. اما امروز که اسلام سراسر جهان را فرا گرفته است نيازي به اين کار نيست.
۴۰ کیلومتری از اراک در دامنه قله زیبا وسربه اسمان کشیده
شهباز قرار گرفته است.
دارای مردمان سخت کوش اهل علم وادب وفرهنگ .
از اماکن مذهبی روستا امام زاده عبدالله (ع)و از مناظر زیبا ی ان
سراب وقله شهباز (بلندترین ارتفاع دراستان مرکزی)و قلمستان
وباغهای روستا را میتوان نام برد
برخيز و بيا بتا براي دل ما حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم زان پيش که کوزهها کنند از گل ما
چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی خوش کن تو اين دل شيدا را
می نوش بماهتاب اي ماه که ماه بسيار بتابد و نيابد ما را
قرآن که مهين کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پياله آيتی هست مقيم کاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا هر چند که رنگ و بوي زيباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت آهو بچه کرد و شير آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر ديدی که چگونه گور بهرام گرفت
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست بی باده ارغوان نمیبايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بيکار است
میخور که زمانه دشمنی غدار است دريافتن روز چنين دشوار است
امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات بجز سودا نيست
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست کاين باقی عمر را بها پيدا نيست
- سال نومبارک
- دلم مست شراب الغدیر است
- نیمه شعبان گرامیباد
- سلام
- پیامبر اکرم(ص)درمورد فضیلت های ماه مبارک رمضان میفرمایند :
- خانه دوست کجاست؟ (سهراب سپهری)
- سفر-سهراب سپهری
- عیدبرعاشقان مبارک باد
- حسين(ع)
- السلام علیک یا اباعبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام
- سفید پوش شدن بلندترین قله استان مرکزی دراولین برف پاییزی۸۶
- ناگهان چقدر زود دیر می شود(قيصرامين پور)
- شب فراق
- حلول ماه مبارک رمضان گرامی باد
- تبریک به مناسبت اعیاد خجسته شعبانیه
- روزگاران خوشايند جواني ـمهدی سهيلی
- دشت گیتو و نگاه تازه ای به آن (نویسنده: ولی... شمشیربندی)
- به كه بايد دل بست؟(مهدی سهيلی)
- سراب -سورانه
- غربت -سهراب سپهری
- بهار۸۶-سورانه
- امامزاده عبدالله (ع) -سورانه وسهل ابن علی (ع) در استانه
- مراسم تعزيه -سورانه
- سورانه
- سورانه
- رباعيات خيام










